عماد الدين حسن بن علي الطبري ( مترجم : عبد الملك بن اسحاق بن فتحان واعظ قمى )

219

اخبار و احاديث و حكايات در فضائل اهل بيت ( ع ) ( فارسي )

صدقه خواهد اميرالمؤمنين عليه السلام به ركوع رفت . درويش گفت : اي وليّ خدا ! به حقّ آن خدايي كه تو خاص از براي او نماز ميگزاريكه صدقه‌اي كن بر من به آنچه تو را ممكن است ؛ و اميرالمؤمنين علي را چهار انگشتري بود : يكي انگشتري ياقوت بود كه آن را وقتي با فاطمه بنشستي در انگشت كردي ، و يكي فيروزه بود كه آن را در حرب و كارزار به دست كردي ، و يكي انگشتري هفت جوش [ تركيبى از هفت فلز ] بود و آن را بر انگشت كردي وقتي كه به خلا رفتي ، و انگشتري عقيق يماني در وقت نماز داشتي در دست راست خود . و زمخشري نيز بدين مضمون ذكر كرده است . پس اميرالمؤمنين علي دست خود را بكشيد و بر پشت خود نهاد ، و اشاره به سائل كرد كه انگشتري را بيرون كن . پس سائل دست دراز كرد و انگشتري را از دست اميرالمؤمنين علي بيرون آورد و وي را دعا گفت و برفت . پس خداي تعالي مباهات كرد و فخر نمود به اميرالمؤمنين عليّ عليه السلام ، و به فرشتگان خود خطاب فرمود كه : اي فرشتگان من ! شما نميبينيد بنده مرا كه تن او در عبادت من است ، و دل او معلّق است به حضرت من ، و او صدقه ميدهد از مال خود از براي رضاي من ؟ پس گواه ميگردانم شما را كه به حقيقت من از او راضيام ، و از فرزندان او راضيام ؛ و جبرئيل از حضرت عزّت آمد به نزديك پيغمبر صلّى الله عليه وآله ، و او در آن حال در منزل فاطمه بود . پس گفت : يا محمّد ! كيست اين جوان كه ايستاده است در مسجد و نماز ميگزارد ؟ پيغمبر صلّى الله عليه وآله فرمود : يا جبرئيل ! كيست او ؟ جبرئيل گفت : بيا با من تا او را ببيني ، كه او اميرمؤمنان است ، و سيّد وصيّان است ، و قايد غرّ محجّلان است . پس پيغمبر و جبرئيل ، هر دو باهم برفتند تا به نزديك عليّ رسيدند . پيغمبر عليه السلام فرمود : يا علي ! امروز هيچ صدقه‌اي داده [ اى ] درويشي را ؟ علي فرمود : آرييا رسول اللّه ؛ انگشتري خود را به صدقه دادم . پيغمبر گفت : چه چيز تو را بر آن داشت ؟ گفت : طلب رضاي خدا . پيغمبر فرمود : به حقيقت كه خداي تعالي مباهات كرد